روی جلد شماره اول

 

شماره اول

شماره دوم

شماره سوم

شماره چهارم

شماره پنجم

شماره ششم

__________

به دلیل محدودیت در ویرایش صفحات در وب می توانید نسخه های

 PDF

  را از اینجا دانلود کنید.

___________

تماس با ما در سایت زیر

http://www.medrad.co.cc

--------------------------------------------------------------------------

پشت جلد و فهرست شماره اول

 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 1

 

 

 

 

 

 

  مدیر مسئول

 

ما سعی داریم در گوشه ی از كارمان بزرگان تاریخ و ادبمان را ، كه برخی از آنان را زمانه گمنام كرده ، بشناسانیم . دوست داریم سیرت پاك انسانی را از لباس چركین ریا بیرون بیید . می خواهیم ادبیات غنی نوین شعرمان را ـ كه خود نشات گرفته از شعر فرانسه است ـ در حد توان معرفی كنیم . البته تمامی ینها به قدرتمان و یاری دوستان بستگی دارد .

دوستانی كه در زمینة فراهم آوردن مطالب نشریه ما را همراهی كنند ، لبخندی بر لب ، دستشان را می فشاریم .

همچنین در نظر داریم كه ستون یا صفحه ی را به عنوان نقدگاه در نشریه قرار دهیم تا ناقدان بتوانند مطالب شمارة قبل را ، اگر قابل نقد بود ، نقد كنند .

ما عاشق نقدیم ، چون اعتقاد داریم هیچ چیزی جز ذات او بی عیب نیست .

تلاش ما ین است كه ین نشریه ارزش آن را داشته باشد، با گوشه ی از سرمیه و وقت شما معامله شود.

امیدواریم كه بتوانیم بری یكدیگر مفید باشیم و با هم و به هم بیاموزیم.

 

خدی ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیكن من بری خود خدی دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد اهوری مرا ، آری

خدی پاك بی اعتنی دیگری دارم .

 
 

                                                   

سر دبیر

 

امروز ملتهب، امروز بی قرار كه ناتوانیمان را اقرار می كنیم از ادراك هرآنچه پیرامونمان پرسه می زند و اندیشه مان در گرداب فلاكت بار سر در گمی ها نفسهی آخر را می زند. امروز,  امروز  شب كه لالیی كودكان شب ناله هی ویرانگر مادران است و واپسین ذره هی آسمانی مان به مسلخ نفرت و نفرین اهریمنان و ثانیه هیمان به تبعیدگاه خاطره هی بد .

امروز بی اصالت مفروق كه هر فریادی چوبه داریست در جی جی زمین كه پروردگار خویش رابه معراج برد وناله هیمان حتی , مسموم نیرنگ و ریاست .

اندیشیدن به روشنیی هر چند سیاهی پیرامونمان را زخمی نزند همین بس خاموشی اندیشه مان را بری ثانیه هیی حتی انكار كند.

گاهی شید بهتر باشد چیزهیی را بی مجادله بپذیریم. گاهی شید بهتر باشد چیزهیی , حقیقی را كه روشنند نپذیریم. مگر ین همه حقیقت روشن چه به دستمان دادند.

شید بهتر باشد چشمهی عقل حسابگر را ببندیم گاهی اگر نه همیشه. وقتی كه همه هست پیرامونمان گامهی مرگ آجین پییز را در هزار توی تاریك انسانیت آواز می كنند. زمهریر ركود و تباهی چهره نامیمونش را هر روز وهر روز مبتذل وكریه به رخ می كشد و خشم خشك سیاهی خشت خشت پیكر پاكی را شخم می زند.

شید سرودن شفق و به ذهن كشیدن بهار روییی كودكانه باشد ویا رویی دیوانه ی را بماند كه به سوی ماه دست می افرازد.

اما اگر هم چنین باشد رویی بهار كه كسی را رنجه نمی كند. اگر تصویر ماه را به آغوش بكشیم كه به شرف آسمان اهانت نكرده یم.

ی كاش فرسیشی همه چیزهی آسمانی را نیازارد. سكوت صدیمان را در انزوا به صلیب نكشد. آسمان سیاست ابرها سترونند ...

كاش باران بگیرد

شب ندارد سر خواب

شاخ میوس یكی پیچك خشك

پنجه بر شیشه در می سید

من ندارم سر یاس

زیر بی حوصلگی هی شب از دورادور

ضرب آهسته پاهی كسی می ید.

 

 
 

 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 2

 

 

 

 

اندكی زندگی بد نیست

 

 

 

 

 

             ح . ع

 

این قلم بر آن است كه بیابد دستانی كه بفشارد دستانش را، نه آنكه بیابد چهره ی بر افروخته كه برخیزد از دوستانش .

در ینجا كه نه اول الزمان هست نه آخر الزمان ، اندكی زندگی بد نیست ، اندكی با هم بودن بد نیست . یك قلم به دست غربتی(1) می گفت ، آزادی در با هم نبودن بی رنگ می شود ، اما نمی دانم چرا كسی از او نپرسید كه چرا ما همه تنهییم و آشنائی نیست؟ شید هم پرسیدند بسیار ، و شید او گفت در خود بنگرید.

به كجا چنین شتابان ، آری آری به من هم گفتند كه سحر نزدیك است شتاب كن ، اما هیچكس نگفت یا شید نمی دانست كه مگر سحر می خواهد چه شود ؟ مگر ینجا سحر نیست؟ و چه زیباست كه هر صبح به دیدارش بر می خیزیم، سحر را می گویم آن طلوع هر روز زندگی را . و زندگی ، چیزی كه همه آمدند و رفتند و در خاطرات خود تصویری دگرگون و نا مفهوم از آن بر جی گذاشتند آری رفتند پس ما هم می رویم اما ما چه تصویری از زندگی خواهیم كشید ؟

 

دوستانی می گویند ینجا ماندن دلتنگی است بید رفت بسیار شتابان هم بید رفت . اما من نمی خواهم شتابان بروم ، می خواهم هم ینجا ، هم حالا را دوست داشته باشم و به تماشی زیبییهیش بنشینم ، چرا كه اگر بید می رفتم ، پس چرا آمدم . پس اندكی صبر بد نیست . اندكی با هم بودن ، با زندگی دوست بودن بد نیست . اندكی هم با امروزیها خوش بودن بد نیست .كه فردا خواهد آمد چه بخواهیم ، چه نخواهیم و فردا در امروزش بنشینیم نه ینكه در فكر پس فردا بخوابیم.

مردمانی می گفتند زندگی یعنی عبادت و چه زیباست در عبادت زیستن ، اما عبادت شد بتی در هر كنجی از یك قفس و شد زنجیری بری تنهیی هیمان ، شد نقابی بر چهرة زیبیتان و شد قفلی بر دل دلتنگمان. آن عبادتها یادش به خیر ، آن نییش ها یادش به خیر، كوست یاران كه در عبادت عاشق می شدند ، كوست یاران كه در عبادت مست می شدند ، كوست یاران كه از عبادت خنده بر لب نمی رفت كه در ینجا ، در عبادت ، خنده را بر صلیبی بسته اند.

قسم به دوست كه عبادت زیباست و شیرین . عبادت كاشتن یك لبخند گل سرخ بر باغچة لبان یك دوست وبس عبادت نوازش چشمان یك دوست ، با نگاه گرم دو چشم . عبادت گذشت از خار زار غفلت یك دوست و مشاهدة گلزار پشیمانی اوست و همین است عمر من و تو . به دوست قسم سخت نیست زندگی كردن ، كه اگر نگاهمان را در بركة دوست داشتن بشوییم كه سختی و غم همه دوست داشتنی است اگر از چشمهی آن عزیز(2) بنگریم كه می گفت  : غم و شادی دو نقابند بر روی شاهدی یگانه كه چون به چشم عشق نظر كنی هر دو را یكی بینی. یا میگفت : شر به حقیقت همان خیر است كه در یینة نا هموار ادراك ها  ناموزون می نمید.

كه ینها واقعیتند نه حقیقت و با واقعیت زندگی كردن سخت نیست ، بلكه از عادات ناهنجار دست شستن است، بلكه هر روز تلخ و ناگوار بودن بری دیگران سخت هست . دوست آن است كه زیر خروارها مشكل ، خروارها غم و غصه می ید، با لبخندی بر لب می گوید ‹‹چقدر دلم بریت تنگ شده بود ی دوست ، از ساعتی پیش تا كنون . ››

 

پانوشت ها :

1-ژان پل سارتر (فیلسوف و نویسندة معاصر فرانسوی)

2-جبران خلیل جبران (نویسنده و نقاش معاصر لبنانی)
 

 

 

                      نوید خالدی     

 

 

در دوره قاجاریه برخی شاعران قصد باز سازی زبان شعری شاعرانی چون فردوسی و سعدی را داشتند و انجمنهی بازگشت را تاسیس كردند . «به دلیل عدم هماهنگی و همگامی شعر رسمی با تحولات ، و عقب ماندن آن از قافله پیشرفت بود كه تصنیف و ترانه و صورتهی دیگر  غیر رسمی شعر رواج یافته و جی شعر رسمی را گرفت .»(1) به عنوان مثال شعر زیر از نسیم شمال :

گریه مكن عزیز من    

       موسم نو بهار میاد

بلبل مست نغمه زن 

            بر سر شاخسار میاد

غله ز خوار می رسد     

      گندم شهریار میاد

بزك نمیر بهار میاد   

          كمبوزه با خیار میاد

اما «تقی رفعت (1299-1268 ه.ش) … نخستین تئوریسین و نخستین منادی شعر نو بود»(2). ولی نخستین شعر نو را در یران ابوالقاسم لاهوتی (1336-1264 ه.ش) در سال 1288 سروده است.


از پیه گذاران شعر نو در یران می توان به تقی رفعت ، ابوالقاسم لاهوتی، خانم شمس كسمیی(1340-1262 ه.ش) و جعفر خامنه ی(1299-1266 ه.ش) اشاره كرد.

«ی جوان یرانی» از تقی رفعت :

برخیز بامداد جوانی ز نو دمید

آفاق خُهر را لب خورشیدبوسه داد

برخیز ! صبح خنده نثارت خجسته باد

برخیز! روز ورزش و كوشش فرا رسید

و نخستین شعر نو از لاهوتی :

      وفی به عهد

اردوی ستم خسته و عاجز شد و برگشت

برگشت ، نه بامیل خود ، از حملة احرار

ره باز شد و گندم و آذوقه به خروار

هی وارد تبریز شد از هر در و هر دشت.

 

از خوردن اسب و علف و برگ درختان

فارغ چو شد آن ملت با عزم و اراده

آزاده زنی بر سر یك قبر ستاده

با دیده ی از اشك پر و دامنی از نان

«نخستین شعرشكسته (معروف به نیمیی)لاهوتی، ترجمة یكی از اشعار ویكتورهوگو است كه درمارس1923 م.(1302ه.ش) در مسكو نوشته شده است :

          سنگر خونین

رزم آوران سنگر خونین شدند اسیر

با كودكی دلیر

به سن دوازده.

 

- آنجا بدی تو هم ؟

- بله!

با ین دلاوران

- پس ما كنیم تو را هم چنان به تیر

تا آنكه نوبت تو رسد منتظر بمان!

...»(3)

 

البته ین نوآوری ها فقط در وجه بیرونی بود و «فرق اساسی نیما با دیگر شاعران نوپرداز ین بود كه احتمالا دیگران(شید جز تقی رفعت) دقیقا به فلسفه كار آگاه نبودند و صرفا از روی تنوع و تازگی و امكان آزادی بیان و مهمتر از همه، جذابیت هی پنهان و آشكار و ریحة غرب ، دست به سرودن شعر آزاد زده بودند ، حال آنكه نیما ، چنانكه از مباحث تئوریكش پیداست ، عمیقا به علت ظهور و شكل گیری شعر آزاد در یران و جهان آگاهی داشته ...»(4)

نیما قافیه را تا حدودی بر داشت و وزن را از ترازوی عروضی خارج كرد . « در شعر نیمیی تصویر از پی تصویر و به خاطر تابلو سازی نمی ید بلكه هر تصویر تجلی و صورت عینی یك تفكر تصویری است ،و... تصاویری از مكانها و زمانهی مختلف بری بیان یك حالت مشخص شاعرانه در پی هم می ید و مجموعه ی ارگانیك تشكیل می دهند.»(5). نیما ، هم در محتوا و هم در شكل انقلاب یجاد كرد ، البته تا چند دهه بعد ، عده بسیار كمی، او و سبكی را كه بنا نهاده بود را به رسمیت می شناخت و حتی افرادی مانند «دكتر تندر كیا» در سال 1318 وبعد از آن ، با انتشار مجموعه هیی به نام «شاهین» ، می خواست ادبیات نوینی را درست كند و زحمات نیما را به نام خود تمام كند.

اما نخستین مجموعة شعر نیمیی در سال 1324 منتشر می شود. نام مجموعه «جرقه» است و شاعر آن «منوچهر شیبانی» . بعدها نیما ، در گفتگویی با شیبانی او را « ولیعهد من» می نامد. منوچهر شیبانی بعدا نظریه ی را مطرح می كند كه طبق ین نظریه واحد شعر به جی یك مصرع ، یك كلمه اختیار شود . او چند شعری را هم بر ین اساس می سرید ولی آنرا پیگیری نمی كند و به فراموشی سپرده می شود. یكی از اشعار او به همین سبك  چنین است :

                           رهگذر

بازیكنان :

1-گوینده

2-محیط

3-رهگذر

منظرة صحنه -  یكی از خیابانهی كثیف و پست قدیمی شهر.

گوینده صحنه -  رهگذری در تاریكی شب.

آهسته آهسته

گام

برمیدارد

پشتش

در زیر بال آمالش خم

می پیچد در پیچ كوچه و پس كوچه ها

هر دم گودالی پیش را پیچاند

می افتد به زمین

با دستان خونین بر می خیزد

از زیر طاقی هی تاریك

وز سینه كش هر دیوار مخروب

وز پیچ و خم معبرهی مرموز

می ید آهنگ سنگین  قدمهیش آهسته بر گوش

...

اما شاعران صاحب سبكی چون فریدون توللی – كه سبكشان از چشمة شعر نیمیی آب می خورد ولی سبك نیما را قبول نداشتند- بگذریم، می رسیم به احمد شاملو . اولین مجموعه اش  یعنی            « آهنگهی فراموش شده » هم شعر موزون دارد هم بی وزن. شماملو در بارة ین مجموعه اش می نویسد : « قطعاتی كه در ین كتاب جمع آوری شده است، نوشته هیی است كه در حقیقت می بیستی سوزانده شده باشد ... نوشته هی ین كتاب آهنگ هیی است كه خیلی زود از یاد می رود. جرقه هیی است كه تا می جهد در هوا خاموش می شود... »

ورا.ب.كلیاشتورینا در كتاب « شعر نو در یران » در مورد شاملو می گوید :

« او متوجه شعر هی چند هجیی می شود و سرودن اشعار بدون وزن را آغاز می نمید، ... او نوشتن شعر نو را با همان طنین و آهنگ عبارتها و صداها، از نیما یوشیج آموخت، اما ساختمان كلی شعر او، همچنان با نیروی تكیه بر اصوات تضمین می شود... »

« شعر شاملو، همواره در سه اصل تشكیل می یابد:

1ـ ریتم و آمیزش تركیبی واژه ها، آنچنان خود را نشان می دهد كه غیبت قافیه را جبران می كند.

2ـ آهنگٍ بیانٍ اندیشه فوق العاده عمیق اثر می گذارد... و در تكرار هی پی در پی است، كه معانی بر گفتار سیه می اندازد.

3ـ صرفه جویی در شناساندن قهرمان شعرش. »(6)

شاملو بر خلاف تندر-كیا ـ كه نظم و نثر را خیلی ساده بینانه می خواست تركیب كند و « نثم » را به وجود آورد ـ هوشیارانه و آگاه پیش رفت و در ینده خود را صاحب سبك ساخت و نامی ماندگار یافت. هر چند كه هوشنگ یرانی  جزء اولین افرادی بود كه شعر سپید می گفت و در ین زمینه موفق هم بود.

در سال 1330 شعری از هوشنگ یرانی در نشریة « خروس جنگی » چاپ می شود به نام « كبود » كه اصطلاح « جیغ بنفش » او از آن زمان بر سر زبان ها افتاد :

هیما هوری

گیل ویگولی

...

نیبون ... نیبون

غار كبود می دود

دست به گوش و فشرده پلك و خمیده

یكسره جیغی بنفش

می كشد

 

گوش – سیاهی ز پشت ظلمت تابوت

كاه – درون شیر را

می جود

...

غار كبود می خزد

تودة سراب مذاب پهن كند تن

خرخری از دور

می پرد

مرده و از یاد گریخته شبحی

تنهیی كویر را به دوش

می برد.

دید منحصر به فرد و عرفانی و كلام متفاوت حتی عجیب و غریب هوشنگ یرانی، او را از دیگران جدا می كند هر چند كه خود، در كارش چندان موفق نبود و او می كارد و دیگرانی چون سهراب سپهری و احمد رضا احمدی ، در ینده كاشت او را كمی آب می دهند و بر داشت می كنند.

اولین مجموعة سهراب سپهری یعنی « مرگ رنگ » در سال 1330 انتشار یافت. « واقعیت ین است كه حضور نیما یوشیج در مجموعة مرگ رنگ بیش از سهراب سپهری شاعری است كه ما می شناسیم. »(7)

سپهری در سال 1332 دومین مجموعة خود را منتشر می كند كه « زندگی خوابها » نام دارد. «{ ین مجموعه} به شدت تحت تاثیر اندیشه و دید و زبان هوشنگ یرانی است. »(8)

 


در سال 1341 احمد رضا احمدی مجموعة « طرح » را منتشر ساخت. اشعار احمدی كلام هوشنگ یرانی را به ارث برده بود. احمدی با انتشار « طرح » رسما سبك شعر « موج نو » را در یران به وجود آورد. 

در سال 1347 نیز سعید سلطان پور با انتشار « صدی میرا » كه اشعار سیاسی با میه هی خشونت آمیز بود « شعر چریكی » را بنیانگذاری كرد. در ین اشعار مستقیما از اسلحه و رگبار و زندان سخن می رفت. ( البته در سالهی قبل از او شاعرانی چون سیاوش كسریی شعرهیی بدین سبك داشتند).

    

به دلیل كوتاه بودن عرصه،  به بررسی برخی تحولات و پیدیشها مانند : عبور از شعر حجم ، شعر جنگل ، شعركها و ... نپرداخته ام.

 

    پی نوشت ها :

1ـشمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد اول، صفحة 35

2ـ همان كتاب، جلد اول، صفحة  49

3ـ همان كتاب، جلد اول، صفحة  70

4ـ همان كتاب، جلد اول، صفحة  107

5ـ همان كتاب، جلد اول، صفحة  270

6ـ ورا.ب.كلیاشتورینا ، شعر نو در یران ، صفحة 124

7ـ شمس لنگرودی ، تاریخ تحلیلی شعر نو ، جلد اول ، سفحة 512

8ـ همان كتاب ، جلد اول ، صفحة 573

 
 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 3

هابیل گفت                 ع.ب

 

ببخش برادر ، ببخش نفرینی همیشه تاریخ.

می دانم ، می دانم كه چه ناجوانمردانه تو را قربانی مرگ خویش كردم تا مظلومانه به اندیشه ها حكم برانم .

می دانم بار سنگینی به دوشت گذاشتم . ینك امروز ینان فرزندان تو اند زییدة پیوند ممنوع تا امتداد ننگ باشند.

تا هر روز هزارانشان برادران را قربانی مرگ خود كنند !! می دانم چه دشوار است هر روز مورد طعن و نفرین كسانی بودن كه خود تجسم جنیت اند . كسانی كه تا داستانشان به زبان نیید هر روز داستان تو را هزار باره می كنند . بیچاره برادرم كه من یك بار مردم و تو هر روز می میری در مرگ فرزندانت. ببخش برار ساده لوحم . بدرود ملعون جاودان .

 

 

 

 

(1)

فرهنگ (Culture) :

 

فرهنگ عبارتست از مجموعة ارزشهی مادی و معنوی جامعة بشری كه در جریان فعالیت اجتماعی-تاریخی آن یجاد شده است . فرهنگ ، فعالیت خلاق انسانها بری بوجود آوردن ین ارزشها و نحوة كسب و انتقال آنها را نیز در بر می گیرد . فرهنگ داری دو جانب به هم پیوسته است: «فرهنگ مادی» و «فرهنگ معنوی».

«فرهنگ مادی» عبارتست از مجموعة وسیل تولیدی ، تكنیك ، تجربة تولید و سیر ارزشهی مادی كه یك جامعه درهر مرحله از تكامل تاریخی خود در اختیار دارد.

«فرهنگ معنوی» مجموعة دستاوردهی جامعه را در همة زمینه هی علم و هنرو اخلاق و فلسفه تشكیل می دهد.

با وجود وابستگی فرهنگ معنوی به شالودة مادی خود به محض تعویض ین شالوده ، فرهنگ معنوی خود به خود تغییر نمی پذیرد زیرا كه داری استقلال نسبی و قوانین خاص خود  است .

در جوامع منقسم به طبقات ،  فرهنگ داری خصلت طبقاتی است ، هم از نظر محتوی نظری آن ، هم از نظر استفاده عملی از آن . طبقة مترقی حامل و بیانگر فرهنگ پیشرو مترقی است. همزمان با تشكیل ملتها، فرهنگ در شكل ملی خود تظاهر می كند.

در نوشته هی لنین ، واژة فرهنگ به سه معنی مختلف به كار رفته است ، كه یكی از آنها چنین است : به مفهوم دانش، شناسیی هی فنی، معرفت عمومی. در ین مورد عبارت «فقدان فرهنگ» یا «بی فرهنگی» به معنی نقص آموزش ، بیسوادی، جهل و خرافات به كار می رود .

 

 
 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 4

داستان مینی مال                                                               رفیق نصرتی

                      گابریل

 

گابریل عادت داشت بنشیند روی كاناپه اش و گربة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش بگذارد و از صبح تا شب تلویزیون نگاه كند ، زیر سیگاری را با پا بزند بریزد ، جمع كند و دوباره بریزد.

یك بار كه گابریل گربة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش گذاشته بود و در حالی كه زیر سیگاری را ریخته بود داشت برنامه مورد علاقه اش را می دید. كه برنامه قطع شد و مجری كانال خبر داد كه گابریل بیننده عزیز ما كه عادت داشت گر بة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش بگذارد و روی كاناپه اش بنشیند و از صبح تا شب تلویزیون نگاه كند یك ساعت پیش فوت كرد. گابریل وقتی عكس خود را هم توی تلویزیون دید بیشتر هول كرد ، با عجله طرف در دوید گربه پرید ، كنترل افتاد ، در را كه باز كرد عزرائیل گفت : « مرتیكه صدی تلویزیون را كم كن! یك ساعت است كه در می زنم.»

 

 

 

                                           رفیق نصرتی

 

 

جنگ پیان پذیرفته بود و او به زاد و بوم خویش كه تازه از واندال ها باز پس گرفته بودند , شتابان از محله تاریكی می گذشت. زنی بازویش را گرفت و با لحنی مستانه گفت:« مسیو كجا ؟ میی بریم؟ »

خندید : «نه پیرزن , با تو نه ! دارم میرم پیش نامزدم .»

و نگاهش را متوجه پیین كرد و در او نگریست. كنار یكی از تیرهی چراغ بودند . زن جیغ كشید. مرد شانه هیش را گرفت و او را به چراغ نزدیك كرد. انگشتانش در گوشت تنش نشسته بود و از چشمانش آتش می ریخت.نفس زنان گفت: «اوه جوئن ! »

 

داستان مینی مالیستی ژانری (گونه) از ین نوع ادبی است كه خاستگاه آن را می توان در نظریات فرمالیست ها در آغاز دهه 1920 جستجو كرد. جیی كه فرمالیست ها در نظریه ادبی خویش كه به گونه ی آن را علم ادبی هم می دانستند تمام توجه خویش را معطوف ساختار و شكل متن نموده و اساس معنی متن را در بررسی ساختار گریانه متن پی می گرفتند.

ادگار آلن پو مقدمه كوتاهی بر مجموعه داستان« قصه هی باز گفته»  ناتانیل هاثورن نوشت , كه به زعم اكثر منتقدین اولین جستار تئوریك در باره داستان كوتاه به شمار می رود , ین مانیفیست واره وحدت تاثیر و راه رسیدن به ین وحدت از راه یجاز , محدودیت مكان به عنوان شرط یجاز و متابعت جزئیات رویت از كل داستان را به مثابه مبانی مهمی بری داستان كوتاه پیش می كشد و بر آنها تاكید می گذارد.

هرچند شید دیگر ین مبانی اصولی بدیهی و پذیرفته شده باشند و راهی که ژانر داستان کوتاه طی می کند به نقاط پیچیده تری کشیده شده باشد.

حقیقت امر ینست داستانهیی که به صورت برشی کوتاه از زندگی رویت می شد مثل آثار چخوف یا بعضی از آثار همینگوی _ که می توان گفت بر اکثر داستان کوتاه نویسان امروز آمریكا تاثیر عمیقی گذاشته است. از ریموند کارور تا توبیاس ولف و دونالد بارتلمی و دیگران _ در تکوین داستانهای مینی مالیستی بیشترین تاثیر را داشته است.

   در فرهنگ بریتانیکا در مقابل واژه مینی مالیست آمده است:

«جنبشی که در اواخر دهه 1960 در عرصه هنرها ، به ویژه نقاشی و موسیقی در آمریكا پا گرفت و بارزترین مشخصه آن تاکید بر سادگی بیش از حد (صورت) و توجه به نگاه عینی و خشک بود.آثار ین هنر مندان گاهی كاملا از روی تصادف پدید می آمد و گاه زاده شكلهی هندسی تازه و مكرر بود. مینی مالیسم در ادبیات سبك یا اصل ادبی است كه بر پیة فشردگی افراطی و یجاز بیش از حدٍ محتوی اثر بنا شده است. آنها در فشردگی و یجاز تا آنجا پیش می روند كه فقط عناصر ضروری اثر ، آن هم در كمترین و كوتاه ترین شكل باقی بماند. به همین دلیل برهنگی واژگانی و كم حرفی از محرزترین ویژگیهی ین آثار به شمار می رود.»

گسترش حوزة نفوذ مینی مالیسم در هنرهی دیگر هم روز به روز گسترش یافته و حالا دیگر به راحتی پذیرفته شده و می توان آنرا در طبقه بندی متعارف منتقدین هنری یافت.

به عنوان مثال فیلم فوق العادة « بدو لولا، بدو » ساختة غیر متعارف تام تیكور را می توان را می توان نمونة بارزی از سینمی مینی مالیست دانست.

ین فیلم محصول آلمان است، ساعت یازده و چهل دقیقة صبح ، لولا در اتاقش است كه دوست نزدیكش مانی كه بری چند قاچاقچی كار می كند ، به او تلفن می زند و می گوید طی ما موریتی صد هزار مارك را گم كرده و اگر تا 20 دقیقه دیگر آن را سر قرار تحویل ندهد كشته خواهد شد.

لولا فقط 20 دقیقه وقت دارد تا جان مانی را با بدست آوردن صد هزار فرانك نجات دهد.

در رویت اول به بانكی كه پدرش مدیر آن است می رود و زمانی وارد می شود كه معشوقة پدرش به او گفته باردار است. پدر لولا او را از بانك بیرون می اندازد و به او می گوید اساسا پدرش نیست. لولا زمانی به محل قرار می رسد كه مانی با اسلحه در فروشگاهی دست به سرقت زده. لولا به او كمك می كند و با شلیك پلیس كشته می شود.

لولا در رویت دوم وارد بانك می شود كه معشوقة پدرش به او گفته هر چند بار دار است اما پدر بچه اش فرد دیگری است.

لولا كه با پاسخ منفی پدرش روبرو می شود طپانچة نگهبان بانك را می كشد و او از بانك پدرش مبلغ صد هزار ماركی را كه نیاز دارد پول می دزدد. او سر قرار می رسد ولی ین بار آمبولانسی با مانی بر خورد می كند و او را می كشد.

لولا در رویت سوم زمانی به بانك پدرش می رسد كه او آنجا را ترك كرده. متاصل به كازینویی می رود و با مختصر پولی كه دارد دو بار در رولت (یك نوع قمار مثل داولنه ) برنده می شود و صد هزار مارك مورد نیاز را به دست می آورد. مانی در ین لحظات تصادفا با ولگرد خیابانی ،كه از ابتدا هم می دانست صد هزار مارك گم شده را او برداشته ، بر می خورد و پولش را پس می گیرد و حالا لولا و مانی به هم بر می خورند در حالی كه هر كدام صد هزار مارك در دست دارند.

ین فیلم كه به گونه ی جزء فیلم هی « درهی كشویی » به حساب می ید نوعی عدم قطعیت و باور به مفاهیمی اقتدار گریانه ی مثل تقدیر ، طبیعت و ... را به بازی می گیرد و اساسا خودش را نیز دچار هجو می نمید.

واقعیت ین است كه اتهاماتی كه به هنرهی مینی مالیسم زده می شود ، شید به نوعی امروز خصوصیات ممتاز ین ژانر هنری باشد.

حذف یده هی فلسفی بزرگ ، مطرح نكردن مفاهیم تاریخی ، عدم موضع گیری سیاسی ، عمیق نبودن شخصیتها به اندازه كافی ، توصیف ساده و پیش پا افتاده ، یكنواخت بودن سبك ، بی توجهی به جنبه هی اخلاقی . كه به نوعی اكثر اتهاماتی است كه به كل هنر پست مدرنیسم زده می شود. و بحث بر سر آنها رودة درازی می طلبد كه خارج از حوزة محدود چنین نوشته هیی است. ینجا فقط سعی گردیده تا حدی ساده و خلاصه می نی مالیسم معرفی شده و مثالهیی هم كه زده می شود جهت آشنیی بیشتر خوانندگان با ین مقوله است. نه بهترین نمونه ها از ین آثار .

البته نبید خوانندگان هر متن كوتاه و رویت موجزی را با داستان می نی مالیستی اشتباه بگیرند چرا كه مقولاتی چون طرح ، یارن ، مرشن ، لطیفه ، سخن و ... مثلا در یكی از شماره هی روزنامه همشهری داستانی چاپ شده بود با ین مضمون : « مردی خسته از هیاهو و سر و صدی شهر به جنگل پناه برد. درختی برید خانه ساخت، درختی برید، اجاق ساخت، درختی برید ... و او شهری دیگر ساخت. »

ین به طرح واره یا سخن نزدیكتر است تا به داستان كوتاه می نی مالیستی .

« مردی روی تخت بیمارستان چشمهیش را باز كرد ، پرستار گفت : آقا شما شانس بسیاری آوردید كه از بمباران دیروز هیروشیما جان سالم به در برده و به ینجا آمدید. مرد پرسید : ینجا كجاست؟ پرستار گفت : ناكازاكی. »

 

با كمال تاسف اسامی نویسندگان نمونه هیی كه آورده ام در دسترس نبود.

                                                                                         آذر   82

 

 

 

 

 

 

 

 

(1)

 

 

                          كاوه پولادی ، كاوه حسینی

 

 

 

« هنگامی می فهمیم تساوی بین زن و مرد وجود دارد كه درك كنیم و بپذیریم كه زنان هم مانند مردان آزادانه اشتباه كنند وبه خاطر اشتباه و خطا كردن از آن جهت كه زن هستند سرزنش نشوند .»

                                                     سیمونویه

 

جامعه بر اساس نیازهاشكل می گیرد و ساختار خاصی را می پذیرد و در پرتو آن حافظه اجتماعی آرام آرام پا به عرصه می گذارد كه بحث به اقتدار كشیدن هنجارهی اكثریت افراد جامعه كه در سطح بندی آن در حداقل سطح یك هنجار در همه وجود دارد مطرح می شود . زن و مرد به عنوان بازیگران جامعه در شكل گیری ین مراحل نقش یفا می كنند ولی جنسیت با خصوصیات طبیعی كه همراه دارد در هر دو جنس باعث تفاوت در توانیی ها و میزان فعالیت هی متفاوت و در نتیجه پذیرفتن نقش هی متفاوت می گردد اما میزان تاثیر ین خصوصیات آن چنان نبوده كه در طول تاریخ موقعیت متزلزلی را بری زن رقم زده است . نگاهی به تاریخ گذشته ین مطلب را روشن تر می سازد . در ین مقالات به بررسی حقوق زن در دوره هی مشخصی از تاریخ و وجود اسطوره ها می پردازیم ، بعد به روند تغییر آن در قرون معاصر می پردازیم و بحث را راجع به جامعة یران امروز پی می گیریم .

خانم نامی ابن سعدون حقوق دان معاصر اسپانییی در كتابش می نویسد :

« مرد از تفویض حقوقی مشابه حقوق خود به زن خود داری می كند . مردان بری آن كه زنان تاریخ را تحمل كنند به مطرح كردن اسطوره ها روی می آورند » . اسطورة حوا كه در متون گنجانده شده در فصل سفر تكوین موجود است ، حوا را مسئول بیرون راندن و تبعید نسل بشر به زمین به خاطر خوردن میوة ممنوعه می دانند و او را منشاء تمامی بدی ها معرفی می نمیند چرا كه همة گناهان ذكر شده در عهدین به عهدة اوست. هرچند كه ین تحلیل نتیجه گیری شتاب زدة شارحان آن است. اسطورة بكارت مورد دیگریست كه در زمانهی طولانی بری ملل مختلف محترم و ستیش بر انگیز بوده است . خونی كه از بكارت زدیی زنان جاری می شد مردم را سخت تحت تاثیر قرار می داد . حفظ دست نخوردگی زن ، آرمانی زنانه گردید ودر نتیجه زمان طولانی تا آنجا كه ممكن بود زن می بیست عفیف و منزه بودن هیچ خراشی باقی می ماند و ین باعث شد زن در چهارچوب خانه زندانی ومنزوی گردد و او نتواند آزادی بیشتری داشته باشد . در ین راستا اسطوره هی دیگری مانند اسطورة زن مقدس ، اسطورة ناتوانی كه مرد خود را به عنوان حافظ و حمیت كنندة زن قلمداد می كرد موجود است .

هر چند كه اسطوره هی ممزوجی از وهم و حقیقت اند اما برخاسته از آرمان خواهی ملت ها هستند و هرگز بی ارتباط با نحوة زندگی مردمی نیستند كه آن چیزها را باور دارند. در تمدن هی گوناگون در اعصار مشخص نیز ین مطالب قابل بحث است . در سرزمین سومر در پادشاهی ‹‹ ساراگون اول ›› نظام مادر سالارانه حاكم بود و اولین اشكال نظام خانوادگی به شكل زنان چند شوهره  و بعد زنان دو شوهره جلوه گر بود كه كم كم در زمان فرمان رویی ‹‹حمورابی›› ـ ششمین پادشاهِ  اولین سلسلة حكومتهی شاهنشاهی بابل ـ مجموع قوانینش كه داری اعتبار خاصی بود به وسیلة خدی خورشید ( هماش) به وی ابلاغ می گردد  ین قوانین داری 283 ماده بود وطبق آن نظام خانوادگی تك شوهری به وجود آمد ودر موردحقوق مدنی دیگری نیز نظیر : ازدواج ، طلاق ، ارث و ... مقررات خاصی داشت كه همه ملزم به رعیت آن بودند .  در تمدن  ماندرین ها  در چین باستان كنفسیوس  ـ مصلح اجتماعی چین ـ در پی آن بود كه اخلاق انسان در جستجوی هماهنگی میان زمین و آسمان را اعتلا بخشد . مكتب تائو ـ اصول اندیشة لائوتسه ـ اصل مردانه یین را از اصل زنانة یانگ متمیز می سازد و بین ین دو ، چیزهی جهان تقسیم شده است و ین تقسیم بندی تبیین كنندة آهنگ حركت كینات است . از اتحاد یین و یانگ ، تائو به وجود می ید كه جهشی كیهانیست و نیل به آن از طریق فلسفه تحقق می پذیرد . ین اصول فلسفی انتظام بخش زندگی چینی ها طی قرون بوده و مراد از آن پرستش نیاكان است كه در چهارچوب سنتی لیتغیر صورت می گرفته است چینی ها زن را در وضعیت تقریبا محروم از تمامی حقوق نگهداشته بودند .

زن در یونان باستان در خانواده ارزش و احترام داشت ولی بید اندرون خانه می ماند . اوكه در خانه زندانی بود نمی توانست در زندگی اجتماعی سهیم باشد و داری حقوق اجتماعی در حداقل خود بود. ارسطو در بارة شهامت ، عدالت و شجاعت زن آشكارا تردید می نمود و در تمدن روم كه امپراطوری آن تقریبا هزار سال طول كشید، اساس وسازمان خانواده تابع اصول مذهبی بوده و اهمیت خانواده و سلطنت پدری و قدرت فوق العادة او نتیجة اهمیت و نفوذ مذهب بوده است. مذهب در روم باستان شامل مذهب داخلی و خصوصی بوده ، هر خانواده ی خدیان ویژة خود را داشته كه افراد خانواده هی دیگر نسبت به آن بی اطلاع و بی عقیده بوده اند. بنابرین مذهب رومیان داری دو خصوصیات بوده : 1-  تعداد خدیان  2- محدود بودن آن به خانواده . هر خانواده نیاكان خود را می پرستید ، پدر خانواده تازمان حیات انسان و به محض مرگ در ردیف خدیان قرار می گرفت. زن ومرد در امپراطوری روم  به سن بیست سال كه می رسیدند موظف به ازدواج بودند و هر زن بید3 فرزند به دنیا می آورد. زن در طول دوران زندگی خود حق تنظیم وصیت و یا صاحب مال شدن را نداشت. در جریان تحول آداب و رسوم ، نهاد قیمومیت افول كرد و زن از بدو تولد آزاد به شمار می آمد. حقوق رم به عنوان یكی از گهواه هی حقوق غرب در طی ین هزار سال تغییرات زیادی كرد و بعد از آن نیز با پیشرفت هیی كه نمود زیربنی حقوق اروپیی را نهاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 5

                   نوید خالدی

 

                  (1)

بی آلا یشترین اشعار تاریخ ،

سرودی ناب وژرف از دوستی ؛

درونت موج كوبنده است.

خودم را در وجودت غرق می سازم

كه شید جمله ی از تو

بپوشاند تمام سطرهی هستی من .

24/8/82

______________________

   (2)

ین شعر صرفا به خاطر مناسبت با فصل حاضر چاپ شده است. (نوید خالدی

                     

چه زیبا می خرامد ین برف سفید

از آسمان بر زمین

در ین شب سیه

سفیدیش چه چشمها خیره می كند

رخت عروسیست

فتاده زآسمان بر زمین

كوهها ، سینه ها

ز چشم هر چه ناخودیست

در حجاب كامل است

درختها ، گیسوان

زده حنی سپید

آسمان نیلگون

آفتاب گرم و پر نور

لخت می كند زمین

بر خلاف روز قبل

كه سوز بود وسرد

گرمی است و گرمی است

چه بازیی گرفته است

میان فلك

بیچاره زمین

كه رخت عروسیش

پر از لكه هی فراوان شده

بیچاره !                                    28/08/80

 
 

 

 

            رها

 

    

یك نفر یك روز می ید مرا ها  میكند

كوچه هی سرد را با من تماشا می كند

می نشیند پشت چشمانم پر از دلواپسی

قصه هی كوچه را صد بار حاشا می كند

« یك نفر» از شهوت لرزان لبهیش مرا

در خودم گم می كند صد بار پیدا می كند

می كشد انگشت گرمش را به روی گونه ام

عقدة تنها نشستن را كمی وا می كند

گریه ام می گیرد از گرمی انگشتان او

چشمهیش را بریم مثل دریا میكند

در نگاه ژرف چشمانش به رؤیا می روم

او تمام بندهیم را ز هم وا می كند

یك نفر یك روز شید شیشه ی گم كرده است

شیشه ی دارد كسی را بی خبر ها می كند.

 

--------------------------------------------------------------------------

صفحه 6

               ع.ب

 

روزی شیخ قصد گذار در شهر نمود. تنی سه چهار از مریدان وی را همراه روان هیشان همه پاك ، یشان در كنار و شیخ در میان. در شهر همی بشدند از كویی به كوی دگر و احوال مردمان بدیدند. وین عادت شیخ بود كه هر از گاهی چند در میان مردمان می شد و از كارها و مشیت یشان آگاه می شد. و اگر یجاب می نمود تنی چند از یشان را به واسطه یاران بهشت كرامت می نمود.

شیخ و مریدان همی برفتند تا به كوی فرود آمدند كه طفلكان در آن كوی بازی بكردند و به دنبال هم برفتند. یاران چون كو دكان مشغول لهو لعب دیدند افسردند. در ین میان طفلی توده گلی پرتاب كرد و گل به خرقة شیخ گرفت و خرقه بیالود. مریدان كه مراد خود آزرده دیدند را وقت ناخوش گشت. پس بهانه بدست آمد و كودك بگرفتند و نیك بكوفتند تا ناله از نهادش بر آمد . چون از آن كوی بشدند در گذری نغمه ی طربناك یشان را متوجه خود كرد. در گذر شدند و بربطیان دیدند كه همی نواختند و مردم گرد یشان جمع و مستمع غنا. خشم ین فاسقان بر مریدان چیره گشت و بر آن شدند كه یشان را راهی بهشت كنند پس مردم بپراكندند و بر بطیان سزاوار بمالیدند و بربط بر سر یشان بشكستند .

پس بشدند تا در سر كوی میكده فرو آمدند و داخل میكده شدند و میكده پر رونق دیدند و مستان در آن گرداگرد. پس غضب كردند و خم ها بشكستند و خمخانه ویران كردند. چون از كار چون از كار عمارت فارغ شدند ! از مستان یكی كه روزان وشبان در میكده روزگار می گذرانید ، شیخ را ندا داد كه : « یا شیخ خدی را درنگی ، به ارادت كدام كعبه ، كعبة دل طفلان ویران كردی ؟ به امید كدامین چراغ ، چراغ خانة بربطیان فرو كشتی ؟ خم خانه مامن مردم راست است ، دل مزوران ز چه شاد می كنی ؟»

شیخ چون ین عتاب بشنید در خود فرو رفت. چند گاهی پس خرقه بدرید و نعره بزد چنان كه مستان. پس مریدان بشدند شیخ بگرفتند و وی را حد زدند چنان كه مستان را. و شیخ در بهشت اندر آمد.                    

 
 

 

          ماجرا

 

شیخ گفت :

- «روز قیامت ابلیس را حاضر گردانند ، گویند : « ین همه خلق را تو از راه ببردی؟»

گوید :

- «نه ! ولیكن ، من دعوت كردم یشان را ، مرا اجابت نبیستی كرد. »

گویند :

- «آن خود شد ، اكنون آدم را سجده ی بیار تا برهی »!

دیوان به فریاد یند كه : «سجده بیار تا ما وتو از ین محنت برهیم. »

او در گریستن یستد و گوید :

- «اگر بخواست من بودی من سجدة روز اول كردمی .»

-------------------------------------              

شیخ را گفتند :

ـ « یكی توبه كرده بود ، بشكست .»

شیخ گفت :

ـ « اگر توبه او را نشكسته بودی او هرگز توبه نشكستی .»

 

از كتاب یكسان نگریستن (صد ماجرا از شیخ ابو سعید ابی الخیر)