|
روی جلد شماره اول |
|
|
|
__________ به دلیل محدودیت در ویرایش صفحات در وب می توانید نسخه های را از اینجا دانلود کنید. ___________ تماس با ما در سایت زیر |
|
-------------------------------------------------------------------------- پشت جلد و فهرست شماره اول |
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 1 |
||
|
مدیر مسئول
ما سعی داریم در گوشه ی از كارمان بزرگان تاریخ و ادبمان را ، كه برخی از آنان را زمانه گمنام كرده ، بشناسانیم . دوست داریم سیرت پاك انسانی را از لباس چركین ریا بیرون بیید . می خواهیم ادبیات غنی نوین شعرمان را ـ كه خود نشات گرفته از شعر فرانسه است ـ در حد توان معرفی كنیم . البته تمامی ینها به قدرتمان و یاری دوستان بستگی دارد . دوستانی كه در زمینة فراهم آوردن مطالب نشریه ما را همراهی كنند ، لبخندی بر لب ، دستشان را می فشاریم . همچنین در نظر داریم كه ستون یا صفحه ی را به عنوان نقدگاه در نشریه قرار دهیم تا ناقدان بتوانند مطالب شمارة قبل را ، اگر قابل نقد بود ، نقد كنند . ما عاشق نقدیم ، چون اعتقاد داریم هیچ چیزی جز ذات او بی عیب نیست . تلاش ما ین است كه ین نشریه ارزش آن را داشته باشد، با گوشه ی از سرمیه و وقت شما معامله شود. امیدواریم كه بتوانیم بری یكدیگر مفید باشیم و با هم و به هم بیاموزیم.
خدی ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد ولیكن من بری خود خدی دیگری دارم ریا و رشوه نفریبد اهوری مرا ، آری خدی پاك بی اعتنی دیگری دارم . |
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 2 |
||
|
|
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 3 |
||
|
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 4 |
||
|
داستان مینی مال رفیق نصرتی گابریل
گابریل عادت داشت بنشیند روی كاناپه اش و گربة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش بگذارد و از صبح تا شب تلویزیون نگاه كند ، زیر سیگاری را با پا بزند بریزد ، جمع كند و دوباره بریزد. یك بار كه گابریل گربة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش گذاشته بود و در حالی كه زیر سیگاری را ریخته بود داشت برنامه مورد علاقه اش را می دید. كه برنامه قطع شد و مجری كانال خبر داد كه گابریل بیننده عزیز ما كه عادت داشت گر بة پشمالویش را روی پی چپش و كنترل تلویزیون را روی پی راستش بگذارد و روی كاناپه اش بنشیند و از صبح تا شب تلویزیون نگاه كند یك ساعت پیش فوت كرد. گابریل وقتی عكس خود را هم توی تلویزیون دید بیشتر هول كرد ، با عجله طرف در دوید گربه پرید ، كنترل افتاد ، در را كه باز كرد عزرائیل گفت : « مرتیكه صدی تلویزیون را كم كن! یك ساعت است كه در می زنم.»
رفیق نصرتی
جنگ پیان پذیرفته بود و او به زاد و بوم خویش كه تازه از واندال ها باز پس گرفته بودند , شتابان از محله تاریكی می گذشت. زنی بازویش را گرفت و با لحنی مستانه گفت:« مسیو كجا ؟ میی بریم؟ » خندید : «نه پیرزن , با تو نه ! دارم میرم پیش نامزدم .» و نگاهش را متوجه پیین كرد و در او نگریست. كنار یكی از تیرهی چراغ بودند . زن جیغ كشید. مرد شانه هیش را گرفت و او را به چراغ نزدیك كرد. انگشتانش در گوشت تنش نشسته بود و از چشمانش آتش می ریخت.نفس زنان گفت: «اوه جوئن ! »
داستان مینی مالیستی ژانری (گونه) از ین نوع ادبی است كه خاستگاه آن را می توان در نظریات فرمالیست ها در آغاز دهه 1920 جستجو كرد. جیی كه فرمالیست ها در نظریه ادبی خویش كه به گونه ی آن را علم ادبی هم می دانستند تمام توجه خویش را معطوف ساختار و شكل متن نموده و اساس معنی متن را در بررسی ساختار گریانه متن پی می گرفتند. ادگار آلن پو مقدمه كوتاهی بر مجموعه داستان« قصه هی باز گفته» ناتانیل هاثورن نوشت , كه به زعم اكثر منتقدین اولین جستار تئوریك در باره داستان كوتاه به شمار می رود , ین مانیفیست واره وحدت تاثیر و راه رسیدن به ین وحدت از راه یجاز , محدودیت مكان به عنوان شرط یجاز و متابعت جزئیات رویت از كل داستان را به مثابه مبانی مهمی بری داستان كوتاه پیش می كشد و بر آنها تاكید می گذارد. هرچند شید دیگر ین مبانی اصولی بدیهی و پذیرفته شده باشند و راهی که ژانر داستان کوتاه طی می کند به نقاط پیچیده تری کشیده شده باشد. حقیقت امر ینست داستانهیی که به صورت برشی کوتاه از زندگی رویت می شد مثل آثار چخوف یا بعضی از آثار همینگوی _ که می توان گفت بر اکثر داستان کوتاه نویسان امروز آمریكا تاثیر عمیقی گذاشته است. از ریموند کارور تا توبیاس ولف و دونالد بارتلمی و دیگران _ در تکوین داستانهای مینی مالیستی بیشترین تاثیر را داشته است. در فرهنگ بریتانیکا در مقابل واژه مینی مالیست آمده است: «جنبشی که در اواخر دهه 1960 در عرصه هنرها ، به ویژه نقاشی و موسیقی در آمریكا پا گرفت و بارزترین مشخصه آن تاکید بر سادگی بیش از حد (صورت) و توجه به نگاه عینی و خشک بود.آثار ین هنر مندان گاهی كاملا از روی تصادف پدید می آمد و گاه زاده شكلهی هندسی تازه و مكرر بود. مینی مالیسم در ادبیات سبك یا اصل ادبی است كه بر پیة فشردگی افراطی و یجاز بیش از حدٍ محتوی اثر بنا شده است. آنها در فشردگی و یجاز تا آنجا پیش می روند كه فقط عناصر ضروری اثر ، آن هم در كمترین و كوتاه ترین شكل باقی بماند. به همین دلیل برهنگی واژگانی و كم حرفی از محرزترین ویژگیهی ین آثار به شمار می رود.» گسترش حوزة نفوذ مینی مالیسم در هنرهی دیگر هم روز به روز گسترش یافته و حالا دیگر به راحتی پذیرفته شده و می توان آنرا در طبقه بندی متعارف منتقدین هنری یافت. به عنوان مثال فیلم فوق العادة « بدو لولا، بدو » ساختة غیر متعارف تام تیكور را می توان را می توان نمونة بارزی از سینمی مینی مالیست دانست. ین فیلم محصول آلمان است، ساعت یازده و چهل دقیقة صبح ، لولا در اتاقش است كه دوست نزدیكش مانی كه بری چند قاچاقچی كار می كند ، به او تلفن می زند و می گوید طی ما موریتی صد هزار مارك را گم كرده و اگر تا 20 دقیقه دیگر آن را سر قرار تحویل ندهد كشته خواهد شد. لولا فقط 20 دقیقه وقت دارد تا جان مانی را با بدست آوردن صد هزار فرانك نجات دهد. در رویت اول به بانكی كه پدرش مدیر آن است می رود و زمانی وارد می شود كه معشوقة پدرش به او گفته باردار است. پدر لولا او را از بانك بیرون می اندازد و به او می گوید اساسا پدرش نیست. لولا زمانی به محل قرار می رسد كه مانی با اسلحه در فروشگاهی دست به سرقت زده. لولا به او كمك می كند و با شلیك پلیس كشته می شود. لولا در رویت دوم وارد بانك می شود كه معشوقة پدرش به او گفته هر چند بار دار است اما پدر بچه اش فرد دیگری است. لولا كه با پاسخ منفی پدرش روبرو می شود طپانچة نگهبان بانك را می كشد و او از بانك پدرش مبلغ صد هزار ماركی را كه نیاز دارد پول می دزدد. او سر قرار می رسد ولی ین بار آمبولانسی با مانی بر خورد می كند و او را می كشد. لولا در رویت سوم زمانی به بانك پدرش می رسد كه او آنجا را ترك كرده. متاصل به كازینویی می رود و با مختصر پولی كه دارد دو بار در رولت (یك نوع قمار مثل داولنه ) برنده می شود و صد هزار مارك مورد نیاز را به دست می آورد. مانی در ین لحظات تصادفا با ولگرد خیابانی ،كه از ابتدا هم می دانست صد هزار مارك گم شده را او برداشته ، بر می خورد و پولش را پس می گیرد و حالا لولا و مانی به هم بر می خورند در حالی كه هر كدام صد هزار مارك در دست دارند. ین فیلم كه به گونه ی جزء فیلم هی « درهی كشویی » به حساب می ید نوعی عدم قطعیت و باور به مفاهیمی اقتدار گریانه ی مثل تقدیر ، طبیعت و ... را به بازی می گیرد و اساسا خودش را نیز دچار هجو می نمید. واقعیت ین است كه اتهاماتی كه به هنرهی مینی مالیسم زده می شود ، شید به نوعی امروز خصوصیات ممتاز ین ژانر هنری باشد. حذف یده هی فلسفی بزرگ ، مطرح نكردن مفاهیم تاریخی ، عدم موضع گیری سیاسی ، عمیق نبودن شخصیتها به اندازه كافی ، توصیف ساده و پیش پا افتاده ، یكنواخت بودن سبك ، بی توجهی به جنبه هی اخلاقی . كه به نوعی اكثر اتهاماتی است كه به كل هنر پست مدرنیسم زده می شود. و بحث بر سر آنها رودة درازی می طلبد كه خارج از حوزة محدود چنین نوشته هیی است. ینجا فقط سعی گردیده تا حدی ساده و خلاصه می نی مالیسم معرفی شده و مثالهیی هم كه زده می شود جهت آشنیی بیشتر خوانندگان با ین مقوله است. نه بهترین نمونه ها از ین آثار . البته نبید خوانندگان هر متن كوتاه و رویت موجزی را با داستان می نی مالیستی اشتباه بگیرند چرا كه مقولاتی چون طرح ، یارن ، مرشن ، لطیفه ، سخن و ... مثلا در یكی از شماره هی روزنامه همشهری داستانی چاپ شده بود با ین مضمون : « مردی خسته از هیاهو و سر و صدی شهر به جنگل پناه برد. درختی برید خانه ساخت، درختی برید، اجاق ساخت، درختی برید ... و او شهری دیگر ساخت. » ین به طرح واره یا سخن نزدیكتر است تا به داستان كوتاه می نی مالیستی . « مردی روی تخت بیمارستان چشمهیش را باز كرد ، پرستار گفت : آقا شما شانس بسیاری آوردید كه از بمباران دیروز هیروشیما جان سالم به در برده و به ینجا آمدید. مرد پرسید : ینجا كجاست؟ پرستار گفت : ناكازاكی. »
با كمال تاسف اسامی نویسندگان نمونه هیی كه آورده ام در دسترس نبود. آذر 82
|
كاوه پولادی ، كاوه حسینی
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 5 |
||
|
نوید خالدی
(1) بی آلا یشترین اشعار تاریخ ، سرودی ناب وژرف از دوستی ؛ درونت موج كوبنده است. خودم را در وجودت غرق می سازم كه شید جمله ی از تو بپوشاند تمام سطرهی هستی من . 24/8/82 ______________________ (2) ین شعر صرفا به خاطر مناسبت با فصل حاضر چاپ شده است. (نوید خالدی
چه زیبا می خرامد ین برف سفید از آسمان بر زمین در ین شب سیه سفیدیش چه چشمها خیره می كند رخت عروسیست فتاده زآسمان بر زمین كوهها ، سینه ها ز چشم هر چه ناخودیست در حجاب كامل است درختها ، گیسوان زده حنی سپید … آسمان نیلگون آفتاب گرم و پر نور لخت می كند زمین بر خلاف روز قبل كه سوز بود وسرد گرمی است و گرمی است چه بازیی گرفته است میان فلك بیچاره زمین كه رخت عروسیش پر از لكه هی فراوان شده بیچاره ! 28/08/80 |
رها
یك نفر یك روز می ید مرا ها میكند كوچه هی سرد را با من تماشا می كند می نشیند پشت چشمانم پر از دلواپسی قصه هی كوچه را صد بار حاشا می كند « یك نفر» از شهوت لرزان لبهیش مرا در خودم گم می كند صد بار پیدا می كند می كشد انگشت گرمش را به روی گونه ام عقدة تنها نشستن را كمی وا می كند گریه ام می گیرد از گرمی انگشتان او چشمهیش را بریم مثل دریا میكند در نگاه ژرف چشمانش به رؤیا می روم او تمام بندهیم را ز هم وا می كند یك نفر یك روز شید شیشه ی گم كرده است شیشه ی دارد كسی را بی خبر ها می كند.
|
|
|
-------------------------------------------------------------------------- صفحه 6 |
||
|
ع.ب
روزی شیخ قصد گذار در شهر نمود. تنی سه چهار از مریدان وی را همراه روان هیشان همه پاك ، یشان در كنار و شیخ در میان. در شهر همی بشدند از كویی به كوی دگر و احوال مردمان بدیدند. وین عادت شیخ بود كه هر از گاهی چند در میان مردمان می شد و از كارها و مشیت یشان آگاه می شد. و اگر یجاب می نمود تنی چند از یشان را به واسطه یاران بهشت كرامت می نمود. شیخ و مریدان همی برفتند تا به كوی فرود آمدند كه طفلكان در آن كوی بازی بكردند و به دنبال هم برفتند. یاران چون كو دكان مشغول لهو لعب دیدند افسردند. در ین میان طفلی توده گلی پرتاب كرد و گل به خرقة شیخ گرفت و خرقه بیالود. مریدان كه مراد خود آزرده دیدند را وقت ناخوش گشت. پس بهانه بدست آمد و كودك بگرفتند و نیك بكوفتند تا ناله از نهادش بر آمد . چون از آن كوی بشدند در گذری نغمه ی طربناك یشان را متوجه خود كرد. در گذر شدند و بربطیان دیدند كه همی نواختند و مردم گرد یشان جمع و مستمع غنا. خشم ین فاسقان بر مریدان چیره گشت و بر آن شدند كه یشان را راهی بهشت كنند پس مردم بپراكندند و بر بطیان سزاوار بمالیدند و بربط بر سر یشان بشكستند . پس بشدند تا در سر كوی میكده فرو آمدند و داخل میكده شدند و میكده پر رونق دیدند و مستان در آن گرداگرد. پس غضب كردند و خم ها بشكستند و خمخانه ویران كردند. چون از كار چون از كار عمارت فارغ شدند ! از مستان یكی كه روزان وشبان در میكده روزگار می گذرانید ، شیخ را ندا داد كه : « یا شیخ خدی را درنگی ، به ارادت كدام كعبه ، كعبة دل طفلان ویران كردی ؟ به امید كدامین چراغ ، چراغ خانة بربطیان فرو كشتی ؟ خم خانه مامن مردم راست است ، دل مزوران ز چه شاد می كنی ؟» شیخ چون ین عتاب بشنید در خود فرو رفت. چند گاهی پس خرقه بدرید و نعره بزد چنان كه مستان. پس مریدان بشدند شیخ بگرفتند و وی را حد زدند چنان كه مستان را. و شیخ در بهشت اندر آمد. |
ماجرا
|
|